یک روز پسر کوچکی که می خواست انشاء بنویسد از پدرش پرسید: پدر جان لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟
پدر فکری می کند و می گوید : بهترین راه این است که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی.
1) من حکومت هستم ، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم
2) مامانت دولت هستش ، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه
3) کلفتمون ملت مستضعف و پابرهنه هستش ، چون از صبح تا شب کار می کنه و در آخر هم هیچ چیزی نداره
4) تو روشنفکری ، چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی
5) داداش کوچیکت هم که دو سالشه نسل آینده هست
امیدوارم که متوجه شده باشی که منظورم چی بوده و در این باره بیشتر فکر کنی و انشاء خوبی بنویسی .
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب بیدار میشه و می ره به اتاقش برادرش و می بینه که زیرش رو کثیف کرده و داره توی گُه خودش دست و پا میزنه .
می ره توی اتاق پدر و مادرش و می بینه که پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه نمیتونه مادرش رو از خواب بیدار کنه ؛ می ره توی اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه و می بینه که باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده ، با نا امیدی تمام می ره و سر جاش می خوابه .
فردا صبح پدر ازش می پرسه پسرم فهمیدی سیاست چیست ؟
پسر جواب می ده :
بله پدر جان ، سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه موفق نمی شه اون رو از خواب بیدار کنه در حالی که نسل آینده داره توی گُه خودش دست و پا می زنه .